Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2008

و اعتیاد جدیدی به نام Mbc Persia .

این شبکه واقعا اعتیاد میاره . فقط کافیه صبح که بیدار می شی بر حسب اتفاق بزنی این شبکه و ببینی که یه فیلم همین الان شروع شده !!! چیزی که برای من اتفاق افتاد امروز . بیدار که شدم از اونجایی که سر کار رفتن نداشتم زدم ام بی سی پرشیا ببینم چی داره می ده . از همون لحظه یعنی 10 صبح صبحونه رو جلوی تی وی خوردم و تکون نخوردم تا پایان فیلم دوم که ساعت شده بود 1:30  .

فیلم اول Fragile فیلم جالبی بود اگه ندیدین گیر بیارین ببینین بد نیست. و البته زیرنویس خوبیم داشت.

یکی از معایب زیرنویس داشتن اینه که تمام توجه آدم می ره به ز یر نویس و از فیلم و جو فیلم دور می مونه. و اگه این زیر نویس عین زیرنویس فیلم Method به قدری احمقانه باشه که به سبک فارسی دری ترجمه شده باشه باعث می شه که اصلا فیلم رو نبینی.

فیلم دومی که دیدم همین فیلم method بود که به قدری این زیرنویسش احمقانه بود که منو به وجد آورد که بیام اینجا و راجع به بعضی لغات و اصطلاحات و ترجمیات !!! این فیلم حرف بزنم و یاد بگیریم که مثلا جمله یbe a good girl ، دختر مطبوعی باش ! ترجمه می شه :O

یا مثلا یه جایی از فیلم خانومه بر می گرده می گه Leave here! که قاعدتا عقل می گه که یعنی اینجا رو ترک کن یا برو که در این فیلم عازم شو از اینجا :O ترجمه شده بود !!!

این فیلم به قدری زیر نویسشش ابلهانه بود که آدم جو وحشتناک و مرموزانه ی فیلم رو بی خیال می شد و به زیرنویسش می خندید. نمونه هایی از این جملات حکیمانه رو اینجا می م دور هم باشیم و یه ذره زبانمو قوی بشه !

می گفت : Go to bed و ترجمه می کرد به بستر روانه شو !:O

I know you will find a good match !!!

مطمئنم که شوهر عظیمی پیدا خواهی کرد :O این عظیم توی این جمله واقعا منو کشت !!! عظمت شوهره منو کشته:))))

I feel I’m loosing you که ترجمه شد : من لمس می کنم که تو را گم کرده ام !!!! :))))

که خیلی ساده می شد بگه که حس می کنم دارم از دست می دمت …. !!!!

بعد یارو جواب می داد : it’s funny این مضحک است :)))))

don’t touch me . مرا لمس نکن !!!! شاید معنای لغویش این بشه اما این جمله رو به راحتی می شه به من دست نزن ترجمه کرد.

you»re really a good girl. که اینبار جا داره از این ملت مترجم زیرنویس تهیه کن تشکر کنم که کلمه ی Good رو در این جمله دلپسند و باریک ترجمه کردن !!! من موندم این یعنی چی تو واقعا دختر باریک و دلپسندی هستی !!! حالا می مردن بگن تو واقعا دختر خوبی هستی؟ مگه خوب چشه که عوضش کردن ؟!؟!؟! یا اصلا باریک رو از کجاشون در آوردن !!!

خداییش آدم فیلمو می دید و مثلا تصور می کرد که زنه و مرده دارن اینطوری حرف می زنن بیشتر خندش می گرفت !!!

تمام you ها توی فیلم شما ترجمه شده بود … فکر کن مادره به دخترش می گفت are you ok? ترجمه می شد شما خوب هستید ؟!؟!؟!؟! :)))

من انقدر محو این زیرنویسا شده بودم که به کل اصلا متوجه نشدم این فیلم ترسناکه ! رمانتیکه ؟! پلیسیه !!! چیه ؟:)))

من این زیرنویسا رو که می خوندم یاد جمله ی معروف خودم میفتادم که به مسخره می گم : مرا با تو دیگر کاری نباشد !!

می بینم که منم استعداد خارق العاده ای در این جملات دارم برم روی این قسمت از استعدادام کار کنم شاید یه روز به کار بیاد.:D

لازم شد چند تا جمله  انگلیسی بگین من به زبان زیرنویسی دری!! ترجمش کنم !!!!!

Advertisements

Read Full Post »

دوست داشتم صبح که بیدار می شم هیچ دغدغه ی ذهنی نداشتم….

دوست داشتم صبح که بیدار شدم هیچ مشغولیت فکری و هیچ مشکل حل نشده ای نداشتم…

دوست داشتم صبح که بیدار شدم مجبور نبودم تا شب آدمایی رو تحمل کنم که حالمو بهم می زنن …

به حرفایی گوش کنم که نمی خوام بشنوم …

کارایی رو انجام بدم که دوست ندارم …

آدمایی رو تایید کنم که از پایه و بنیاد باهاشون مخالفم …

دوست داشتم وقتی بیدار می شدم یه جای دیگه بودم …

دوست داشتم اصلا بیدار نمی شدم که مجبور بشم کارای تکراری هر روز رو تا آخر هفته ادامه بدم …

بیدار بشم که بخوابم

بخوابم که بیدار بشم

…………………………………………………….

چیزیم نیست … حالم خیلی خوبه … شاید شب شده زده به سرم دری وری نوشتم … اما حالم خوبه … بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنین …

خواستم وبلاگم آپدیت شده باشه تا دوباره استارت بخوره خیلی داشت خاک می خورد یه هفته بود همون چرت و پرت قبلی توش بود خودم خسته شده بودم. یه چرت و پرت جدید گذاشتم که بخاطر ریخت نحسش زود به زود آپدیت کنم.

Read Full Post »

همه نوشتن ،همه ابراز ناراحتی کردن و غصه خوردن ، وبلاگستان پر شد از تصاویر و یادبودهای خسروشکیبایی ، نه آدم می تونه چیزی بگه ! نه می تونه چیزی نگه …

من که  چیزی ندارم برای گفتن و اگه علی عزیز  « عبور باید کرد…. » رو با صدای خسرو شکیبایی توی فرندفید برای ما شیر نمی کرد هیچی نمی نوشتم .پیشنهاد می کنم حتما گوش بدید.

یاد و خاطرش زنده ….

————————

سه روز تعطیل بودم . توی این سه روز فقط دیروزش خوب بود که به بهانه ی جشن فایرفاکس تعدادی از دوستان رو ملاقات کردم و کلی گفتیم و خندیدیم. ما که چیزی از جشن سر در نیاوردیم اما مهم این بود که تونستیم دقایقی با هم باشیم. به من که خیلی خوش گذشت .

تا باشه از این بهانه ها 😉

نکته ی اخلاقی که این جشن داشت :

هر گز ، هرگز ، و باز تاکید می کنم هر گز 😀 پک لینوکسی رو که 18500 تومن قیمتشه رو 1000 تومن نخرید:D

Read Full Post »

ما انرژی داریم !!!

قرار بود نفت بیاد تو سفره هامون !!!! اما ا حتمالا چون سر سفره بو می داد مردم ردش کردن !!!!بعدشم گاز بوجود اومد و نفت رفت قاطی باقالیا !!! تا مردم فراموش کنن نفت قرار بوده تو سفره هاشون باشه!

قرار بود آب مجانی باشه ! نفت و برق مجانی باشن !!! اما همشون جیره بندی شدن !!!

تو زمستون گاز نداریم ! تابستون آب و برق نداریم !

حالا درسته ما هیچی نداریم ! اما عوضش انرژی داریم . ما انرژی هسته ای داریم ! ما انرژی هسته ای داریم ولی برق نداریم !!!؟! و زمانی که انرژی هسته ای و برق رو با هم داریم آب نداریم !

ما همچنان انرژی هسته ای داریم ! انرژی ای که قراره بیاد سر سفر ه هامون !!! برق شه بره تو چراغامون !!!! نون شه بره  تو حلقوممون !!!! اما فعلا چوب شده رفته تو ک……. مون !!!!

** جای خالی را با کلمه ی مناسب پر کنید . ( نوید و عماد بدویین جا خالی داریم :دی )

این چند وقته هر جا پا گذاشتم برق نداشتن . شرکتمون از اول هفته هر روز ساعت 2 تا 4 برق نداشته !!! و ما شر شر عرق می ریزیم و فحش نثارشون می کنیم ! دو جلسست که کلاسای ساعت 4 تا 6 مجتمع فنی تشکیل نمی شه چون توی این تایم هر روز برق ندارن ! و همین دو جلسه هم ما تا ساعت 6 علاف گشتیم تا برقمون بیاد !

شبم که می رسیم خونمون تا میایم نفس بکشیم باز برق می ره !

خب یهو بگین برید بمیرید دیگه ! از فردا هم بگین همه چی جیره بندی شده اما چاهای فاضلاب پر شدن نرید مستراح ! یا مثلا هر نفر تایم خاصی بتونه بره مستراح !

انقدر همه چی برامون جیره بندی می شه که یه روز میان می گن هوا کمه نفس نکشید ! اون روزه که ملت برای اینکه هوای بیشتری برای تنفس داشته باشن شروع می کنن به کشتن همدیگه !!!!

Read Full Post »

همین چند روز پیش بود داشتم می گفتم که از وقتی زنگ موبایلمو عوض کردم کسی بهم زنگ نمی زنه !! حالا دقیقا هر وقت گوشیم سایلنته همه بهم زنگ می زنن :دی

عجب بدبختی ییه ها !

من شخصا گاهی از داشتن موبایل عاصی می شم . دیروز سر کلاس بودم و طبق معمول همیشه گوشی روی سایلت بود و بر حسب اتفاق توی جیبم گذاشته بودم که دیدم شروع کرد به زنگ خوردن . از تو جیبم در آوردم ببینم کیه دیدم یکی از دوستای قدیمیم که سالی یه بارم زنگ نمی زنه! گفتم خب باشه کلاسم تموم می شه نیم ساعت دیگه بهش زنگ می زنم.

گوشی رو گذاشتم توی کیفم و همچنان زنگ می خورد. یکی دو تا سه تا ! 10 تا ! 12 تا ! 14 تا !!!!!!!!!! یعنی داشتم از عصبانیت قاطی می کردم. می گم آخه ملت وقتی به یکی زنگ می زنین یکبار دو بار، سه بار جواب نداد یا مرده ! یا از موبایل به دوره ! یا یه گوریه که نمی تونه جواب بده . یا یه غلطی داره می کنه که صدای موبایلو نمی شنوه یا آقا اصلا نمی خواد جواب بده . من خیلی سر این قضیه اعصابم خورد می شه. بابا یه بار دو باره جواب نداد حتما وقتی برگرده میس کالو ببینه جواب می ده. من که همیشه همینطوریم . زنگ هم حال نداشته باشم بزنم یه اس ام اس خرجشه که بپرسم چیکارم داشتی زنگ زدی.

خلاصه بعد از 14 بار زنگ زدن متوالی اس ام اس زد که جواب بده کار واجب دارم. زنگ پونزدهم رو ریجکت کردم و با عصبانیت از کلاس اومدم بیرون. برای بار 16 هم زنگ زد جواب دادم ببینم این کار واجبی که داره می گه چیه !!!

خلاصه بعد از پرس و جوی اینکه این کار واجبی که می گی چیه که نتونستی دو دقه منتظر بمونی ! گفت می خوام ایمیل بفرستم اگه متن رو کپی پیست کنم می رسه ؟!!!!!

یعنی من موندم چی بگم ؟ واسه خاطر همین کپی پیست کردن کار واجب داشتی که 16 بار زنگ زدی! اونم در عرض 5 دقیقه !منم گفتم بفرست می رسه منم برم به کلاسم برسم !

البته این بحث 100 بار زنگ زدن خودش یه مقوله ی جداست و من دربارش کلی حرف دارم که بزنم توی یه پست دیگه مفصلا باید این معضل رو بررسی کرد.

حالا اینیکی رو داشته باشین.

یک روز جمعه قرار شده بود من و دوستم شیرین بریم جایی که جفتمون توی رو در وایسی مونده بودیم و هر دو هم گفته بودیم اگه تو بری منم میرم.

خلاصه ما هم جوگیر که حله آقا جون می ریم می ریم و شبشم با هم هماهنگ کردیم که صبح ساعت چند کجا باشیم و خواب نمونیم و این حرفا.

هیچی من شب در خواب ناز فرو رفته بودم که یهو اس ام اس اومد. ( من گاهی شبا گوشیم رو سایلنت می کنم ولی گاهی هم یادم می ره ) . از خواب پریدم و دیدم ساعت 5 صبحه گفتم ای مردم آزارا باز از این اس ام اس سر کاریا فرستادین ؟

نگاه کردم دیدم شیرین اس ام اس داده : من فردا حال ندارم بیام ! من نمیام …

و از اونجایی که ایرانسل جهت اطمینان حاصل کردن از اینکه تو نصفه شب که چه عرض کنم صبح از خواب بیدار شدی اون پیام رو هی تکرار می کنه و می فرسته.

بعد از اینکه 5 بار این اس ام اس دستم رسید در فواصل مختلف ، پیش خودم گفتم باشه بهتر و گرفتم خوابیدم دوباره. یک ربع از این قضیه گذشت که یه اس ام اس دیگه اومد. اول گفتم ولش بابا لابد باز تکرار همون اس ام اس قبلیه. اما توی خواب و بیداری چشم نیمه باز اس ام اس رو نگاه کردم شیرین : تو هم بگیر بخواب نمی خواد بری !!!!!!!!!!!!

چشم نیمه بازم باز بسته شد و با خیال راحت از اینکه صبح نباید زود بیدار شم خوابیدم.

تازه چشام گرم شده بود و نیمه خواب بودم که باز اس ام اس رسید . این بار با عصبانیت از خواب بیدار شدم و نگاه کردم ببینم چی شده باز ! دیدم نوشته :

» من می خوام بخوابم صبح پا نشی به من زنگ بزنیا» !!!!!!!!!!!!!!

فکر کنین 6 صبح بود دیگه و خواب هم کاملا از سر من پریده بود. می خواستم از همون جام بلند شم برم دم خونشون ( کوچه ی روبروییمونن راهی نیست ) و گوشیشو بکنم تو حلقش بگم BEEEEEEEEEEEEP تو بذار من بخوابم ! نه تو می ری فردا و نه من زنگ می زنم بیدارت می کنم ! فقط بگیر بخواب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Read Full Post »

تیرگان

بزرگ خداونديست خداوندگار ، که آن آسمان را آفريد ، که اين زمين را آفريد ، که انسان را آفريد ، و برای انسان شادی آفريد .

تیرگان یکی از مهمترین جشن های ایران باستان بوده است. در ایران باستان هر گاه نام روز و ماه با هم موافق می شد جشنی به نام آن روز برپا می شد . سیزدهم تیر ماه تیر روز نام دارد و جشن این روز هم تیرگان نامگذاری شده است.

در این روز تیشر – ایزد باران – بر اپوشه – دیو خشکسالی- غلبه کرد و باران بارید و زمین بار دیگر سبز شد. مردم جشن رفتند و آن جشن به یاد جاودانی باران به جای ماند.

پس از مدت ها محاصره ی ایران زمین توسط تورانیان در دوران منوچهر شاه ، سرانجام توافق بر این شد که یکی از ایرانیان تیری بیندازد و هر جا تیر فرود آمد ، آن جا را مرز ایران و توران بشناسند.

در این روز آرش ، کماندار ایرانی ، از فراز البرز کوه تیری انداخت و جان خود را همراه تیر کرد. خود جان سپرد اما تیر بر مرز پیشین ایران و توران فرود آمد و جنگ پایان یافت. مردم جشن گرفتند و آن جشن به یاد جاودانی صلح بر جای ماند.

و اما آيين های تيرگان

در اين جشن ، مردم به گراميداشت پيروزی باران بر خشکی ، جشن آب می گرفتند و به هم آب می پاشيدند و شادی می کردند و گل و سبزه به هم هديه می دادند . لباس نو می پوشيدند و به هم نقل و شيرينی می دادند .

در اين جشن ، مردم به ياد پايان محاصره ی افراسياب ، گندم می پختند و می خوردند .

به دور کله قند نخ زرين می بستند و آن را تير و باد می ناميدند و نخ زرين را به ياد  پیکان آرش به باد می سپردند ، چرا که تير آرش را باد به دوردست ها برد .

در اين روز جشن کوزه می گرفتند . هر کسی شعری در کوزه ی دختر نابالغی می انداخت و بعد نيت می کردند و دختر دست در کوزه می کرد و فال هر کس را به او می داد .

خلاصه ای از …

آرش کمانگير

سياوش کسرايی ( ۱۹۲۶ – ۱۹۹۶ )

برف می بارد … برف می بارد به روی خار و خاراسنگ ؛

آنک ، آنک ، کلبه ای روشن ؛

قصه می گويد برای بچه های خود عمو نوروز :

« گفته بودم زندگی زيباست ، گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاينجاست ؛

آسمان باز ؛ آفتاب زر ؛ باغهای گل ؛ دشتهای بی در و پيکر ؛

آمدن ، رفتن ، دويدن ؛ در غم انسان نشستن ؛

پا به پای شادمانيهای مردم ، پای کوبيدن ؛

کار کردن کار کردن ، آرميدن ؛

آری آری زندگی زيباست ، زندگی آتشگهی ديرنده پابرجاست ؛

گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر کران پيداست ؛

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست ؛

زندگانی شعله می خواهد . » صدا در داد عمو نوروز :

شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز ؛

کودکانم ، داستان ما ز آرش بود ؛

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود ؛

*******

روزگاری بود ، روزگاری تلخ و تاری بود ؛

بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره ؛

دشمنان بر جان ما چيره .

ترس بود و بالهای مرگ ؛

کس نمی جنبيد ، چون بر شاخه ، برگ از برگ ؛

سنگر آزادگان خاموش ؛ خيمه گاه دشمنان پرجوش ؛

انجمنها کرد دشمن ؛ رايزنها گرد هم آورد دشمن ؛

تا به تدبيری که در ناپاک دل دارند ،

هم به دست ما شکست ما بر انديشند ؛

نازک انديشانشان ،  بی شرم ؛

که مباداشان دگر ، روزبهی در چشم ؛

يافتند آخر فسونی را که می جستند …

چشمها با وحشتی در چشم خانه ، هر طرف را جستجو می کرد ؛

وين خبر را هر زبانی زير گوشی بازگو می کرد :

آخرين فرمان  ، آخرين تحقير …

مرز را پرواز تيری می دهد سامان …

گر به نزديکی فرود آيد ،

خانه هامان تنگ ، آرزومان کور …

ور بپرد دور ؛ تا کجا ؟ تا چند ؟

آه … کو بازوی پولادين و کو سرپنجه ی ايمان ؟

هر دهانی اين خبر را بازگو می کرد ،

چشمها بی گفتگويی هر طرف را جستجو می کرد …

لشکر ايرانيان در اضطرابی سخت دردآور ؛

دو دو و سه سه به پچ پچ کرد يکديگر ؛

کودکان بر بام …

دختران بنشسته بر روزن …

مادران غمگين کنار در …

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته ؛

خلق چون بحری برآشفته ،

به جوش امد ، خروشان شد ، به موج افتاد …

برش بگرفت و مردی چون صدف ، از سينه بيرون زد .

« منم آرش ! » چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن :

« منم آرش سپاهی مرد آزاده ،

به تنهايی تير ترکش ، آزمون تلختان را اينک آماده ؛

کمانداری کمانگيرم ، شهاب تيزرو تيرم  ؛

مرا تير است آتش پر ، مرا باد است فرمانبر ؛

و ليکن چاره ی امروز ، زور پهلوانی نيست ،

رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست . »

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد ،

به آهنگی دگر ، گفتار دگر کرد :

« درود اين واپسين صبح ، ای سحر بدرود !

که با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود .

به صبح راستين سوگند ،

به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند !

که آرش جان خود در تير خواهد کرد …

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند . »

درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش ،

نفس در سينه ها بيتاب می زد جوش …

زمين خاموش بود و آسمان خاموش ،

تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش .

به يال کوهها لغزيد کم کم پنجه ی خورشيد ،

هزاران نيزه ی زرين به چشم آسمان پاشيد ؛

نظر افکند آرش سوی شهر ، آرام …

کودکان بر بام …

دختران بنشسته بر روزن …

مادران غمگين کنار در …

مردها در راه …

دشمنان در سکوتی ريشخند آميز ، راه وا کردند …

کودکان از بامها او را صدا کردند …

مادران او را دعا کردند ، پيرمردان چشم گرداندند …

آرش ، اما هم چنان خاموش  ، از شکاف دامن البرز بالا رفت ،

وز پی او ، پرده های اشک پی در پی فرود آمد …

*******

شامگاهان ، راه جويانی که می جستند ، آرش را به روی قله ها ،  پی گير ؛

بازگرديدند ، بی نشان از پيکر آرش …

با کمان و ترکشی بی تير ؛

آری ، آری ، جان خود را تير کرد آرش …

کار صد ها صد هزاران تيغه ی شمشير کرد آرش …

تير آرش را سوارانی که می راندند بر جيحون ،

به ديگر نيمروزی از پی آن روز ،

نشسته بر تناور ساق گردويی فرو ديدند ؛

و آنجا را از آن پس ، مرز ايران توران باز ناميدند .

*******

آفتاب و ماه را در گذشت ، سالها بگذشت …

در تمام پهنه ی البرز ،

وين سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بينيد ؛

وندرون دره های برف آلودی  که می دانيد ؛

رهگذرهايی که شب در راه می مانند ؛

نام آرش را پياپی در دل کهسار می خوانند ؛

و نياز خويش می خواهند .

با دهان سنگهای کوه ، آرش می دهد پاسخ ؛

می کندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه ؛

می دهد اميد ،

می نمايد راه .

Read Full Post »