Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2008

Lost

خب بعد از اینکه دیگه تقریبا 90 درصد وبلاگستان یه پست راجع به سریال دیدنی لاست نوشت حالا دیگه نوبت منه که با توپ پر بیام چند تا دری وری به این دست اندرکاران این برنامه بگم دلم خنک شه 😀

بعد از به اتمام رسوندن سیزن 3 از این سریال بسیار بسیار شاکی شدم و با آغاز سیزن 4 و با در نظر گرفتن اینکه این سریال سیزن 5 یی هم در راه داره شاکی تر شدم :دی

آخه شماها مگه آزار دارید ؟؟؟ مگه خودتون خانواده ندارید ؟:دی آخه این چه سریالیه می سازید ؟! عین یه پازل در هم ریخته می مونه که باید همه چیشو به هم بچسبونیم و از مغزمون کار بکشیم … نکن برادر !!! نکن DUDE :دی ! من موندم اونی که داشته فیلمنامه رو می نوشته چی مصرف می کرده در حین نوشتن فیلم نامه که انقدر پیچیده درستش کرده! به بعضی قسمتای این سریال که می رسه آدم رسما هنگ می کنه.

آخه مرتیکه :دی ما همینطوریش توی گذشته ی اینا هنگ می کردیم حالا با کمال پررویی واسه من آینده هم قاطی بازی می کنه … دلم می خواد بگیرم بزنمش :دی فقط هنوز نمی دونم کیو باید بزنم پس فعلا فقط میلاد رو می زنم :))))) چون انقدر این میلاد و دکتر مجیدی و مریم اس اس از این سریال تعریف کردن که ما هم مجبور شدیم بریم ببینیم. من که به گادفادر نمی تونم بی احترامی کنم ( اسمایلی جاکوب :دی ) مریم هم که بالاخره هم جنسه ( جولیت آیا ؟:دی ) و اینا … ( اسمایلی بن :دی ) مجبورم ! می فهمی ؟ :))))

ولی انصافا همه ی اینا رو گفتم که به بقیه بگم که آی آدمای مهربون این تی وی رو خاموش کنین و برید همگی با هم بشینین لاست ببینین که اگر نبینید نصف عمرتان بر فنا رفته و بس !

بد جو این فیلم منو گرفته به طوری که دوست ندارم اونا از اونجا بیان بیرون و نجات پیدا کنن انگار اگه سریال تموم بشه عمر منه که تموم شده :دی … یه آدرس به ما هم بدن آخر هفته تفریحی به جزیره یه سر بزنیم !

والا ما که شانس نداریم که ! هواپیمامون توی یه جای به این قشنگی سقوط کنه بعد توش جک و ساویر هم باشه !!!! :دی شانسم نداریم والا :)) !!!!!

خدایا جک را از آسمان نازل فرمودی یه کم اینور تر نازل می فرمودی تو حیاط خونه ی ما میفتاد چی می شد مگه ؟:D

Advertisements

Read Full Post »

خالی …

هر کی می پرسه حالمو می  گم همه چیز عالیه

کاش که بدونی بی تو ، اینجا چه عشق و حالیه

حالا می فهمم خالی ، یعنی چه عشق و حالی

خالی یعنی بی تو

بی تو یعنی عالی ….

D:

Read Full Post »

درسهایی از زندگی …

امروز جای شما خالی بعد از مدتهای مدید خونه ی خاله مهمون بودیم. از اونجایی که باز هم مدت مدیدیه که ما تو خونه تی ویمون روشن نمی شه و سریالا رو نمی بینیم و دنبال نمی کنیم ( البته به غیر از سه شنبه ها که سریال پرستاران نشون می ده ) بر حسب اتفاق یه سریال داشت از شبکه 3 پخش می شد و ما هم یه نظری انداختیم …

داستان از این قرار بود که 3 تا رفیق بودن یکی از اونیکی یک میلیارد پول قرض می گیره بزنه توی یه کاری  ! و می گه یکساله پس می ده و بعد یکسال نمی تونه پس بده و میفته زندان و زن این می ره از اونیکی طلب فرصت کنه و پسر اینیکی میاد پسر اونیکی رو می بینه و این اونو می زنه و اینیکی اونیکی رو هول می ده می خوره تو دیوار می میره !!! و پسر اونی که یه میلیارد قرض داده بود قاتل می شه میفته تو زندان و این وسط دختر شخص ثالث عاشق پسر دوم شخص مفرد بوده !!!! و خلاصه خیلی خر تو خر !!!( یعنی در کل من که خودم نفهمیدم چی شد :دی )

اما این سریال چند درس به بیننده  هاش داشت می آموخت :دی …

اول اینکه : احمق ! یک میلیارد به کسی قرض نده ! اگه از این خربزه خوری ها می کنی پای لرزشم بشین !

دوم : الاغ ! تو که یه میلیارد قرض گرفتی بزن به چاک !!!! ( یعنی یه جا در رو که پیدات نکنه ! ) خاک بر سرت با یه میلیارد چه غلطی کردی که الان افتادی تو زندان آس و پاس !!!

سوم : شاسگول  ! تو که می خواستی بزنی توی یه کار شریک می شدی با طرف . سرمایه از اون کار از تو !

چهارم : دم دیوار با هم شوخی دستی نکنین !!! چه برسه به دعوا ! چه برسه دم آسانسور !چه برسه هول دادن !

پنجم : شده پسرتو قصاص کنن از یک میلیاردت نگذری یه وقت :دی

ششم : نگران نباشید هر دو از زندان آزاد می شن !!!!!!هم این رضایت می ده هم اون رضایت می ده و آخرش دختره با پسره ازدواج می کنه … قول می دم :دی

خب به یاد 6 تایی ها :دی همین 6 درس رو از زندگی و این سریال امروز شبکه 3 یاد بگیرید برای یه مدتی می تونه سرلوحه ی زندگیتون باشه !!!!

خب ببینم دوستان عزیزم که من بدون شما اصلا نمی تونم زندگی کنم ! کسی از این دوستانی که من انقدر دوستشون دارم احیانا 1 میلیارد !!!! پول داره به من قرض بده … یکساله بهش بر می گردونم و پسر هم ندارم که کشته بشه … قول می دم هیچ مشکلی پیش نیاد :دی به جان پسرم :)))

من واقعا از تمامی دست اندرکارانی که باعث شدن چند سال ما از این سریالای تی وی راحت باشیم تشکر می کنم…

مرسی که امکاناتی نظیر ماهواره و کامپیوتر و اینترنت و فرفر و مهم تر از همه لاست و 20 تا فیلم ندیده شده وجود داره که باعث بشه تمام این مدت حتی یه قسمت از این سریالای صد من یه غاز رو نبینم … حالا درس و زندگی که دیگه به کنار !

Read Full Post »

هم از طرف حدیث عزیز هم از طرف علیرضا دعوت شدم به بازی خاطرات مرگبار و از اونجایی که من خیلی امروز فردا می کنم سر بازی کردن گفتم اینیکی رو از دست ندم تا پس فردا اگه بازم بازی در کار بود منم بازی بدن :دی

قرار شده سه تا از خاطرات مرگبار و خفنناک زندگیمو بگم… وای چه بازی بدیم هست .

اولین خاطره ی من بر می گرده به وقتی که اول دبیرستان بودم. هیچوقت دوست ندارم یادش بیفتم چون خیلی اعصاب خرد کنه .

یادمه یه گربه ی سیاه با چشمای سبز رنگ دائما میومد توی بالکن ما و دم درمون میشست . خیلی پر رو بود . هر چی پیشتش می کردیم نمی رفت تا اینکه یه شب توی دی ماه بود که این گربه اومد دم در شروع کرد به میو میو کردن . منم درو باز کردم تا پیشتش کنم دیدم جم نخورد … منم دمپایی رو برداشتم و پرت کردم سمتش و اونم فرار کرد . اومدم بیام تو که گفتم اول برم دمپایی رو بردارم بعد بیام . چشمتون روز بد نبینه یه لنگه دمپایی پام بود و یه پام بالا بصورت لی لی داشتم میرفتم به ته بالکن که تا دولا شدم دمپاییه رو بردارم خشکم زد … منی که به عمرم جیغ نزده بودم چنان جیغی می کشیدم که خودمم وحشت کرده بودم… من تقریبا 10 مین همونجا خشکم زده بود و جیغ می زدم اما کسی نمیومد چون همه فکر می کردن صدای جیغ واسه فیلمیه که تی وی داره نشون می ده… خلاصه بهتون بگم که مرگ رو جلو چشام دیدم واقعا … یعنی دیگه داشتم حس می کردم که روح داره از بدنم خارج می شه !!!! چی شده بود؟؟؟؟ به طرز عجیبی خشک شده بودم انگاری که برق منو گرفته بود. البته بعدها دلیل این امر رو کولر آبی که اونجا بود و جریان برق و غیره قلمداد کردیم اما من خودم هنوز نمی دونم اون برقی که منو به مدت 10 دقیقه شایدم بیشتر خشک کرده بود از کجا اومده بود ! چون واقعا دستم رو به جایی نگرفته بودم تا اونجایی که یادمه ! فقط می دونم که تا یک هفته دندونام می خورد به هم از ترس و البته تاثیر برق گرفتگی !!! و تا همین اواخر (قبل عید ) هم که خونه ی قبلیمون بودیم به اون قسمت از بالکن نمی رفتم . البته اگه مجبور می شدم شجاعتم رو نشون بدم و بگم نمی ترسم می رفتم ولی ته دلم همیشه از اونجا می ترسیدم. بد تر از اون حتی تو خیابون هم گربه ی سیاه رنگ می بینم چشمامو می بندم که نبینم :)))

دومین خاطره ی بد من که منو تا لب مرگ برد و واقعا طعم تلخشو چشیدم بر می گرده به تقریبا 4-5 سال پیش … یه روز صبح با دل درد شدیدی از خواب بیدار شدم. از اونجایی که دیشبش بیرون ساندویچ خورده بودم دلیلشو واسه خودم مسمومیت درنظر گرفتم و با درایت کامل تصمیم گرفتم برم دکتر :دی … این دکتری که من پیشش رفتم در این حد بهتون بگم که الان دیگه درشو تخته کردن :دی … در حالی که حالم دقیقه به دقیقه بدتر می شد کشون کشون و با بیحالی تمام رسیدم به بیمارستان و پیش همون دکتر مورد نظر . بعد از پرسیدن چند تا سئوال مزخرف و بیهوده در حالی که من اصلا حال نداشتم جوابشو بدم گفت برو آزمایش خون بده بیا. بعد از آزمایش خون نصب ! سرم تجویز کرد تا فشارم کمی بیاد بالا. 7 بود فکر کنم. هیچی دو ساعت در انتظار اینکه این سرم رو بزنه دیگه حله و در انتظار جواب آزمایش خون و این حرفا و دردی که دقیقه به دقیقه شدید تر می شد. دکتر رسید و گفت عزیزم تو کم خونی داری ! ( دقیقا یادمه این عزیزم رو خیلی غلیظ گفت :)) ) و گفت که توی آزمایش خونم نشون داده که گلبولای خونم کمه !!!! و الانم فشارم پایینه ! و با سرم اول فشارم از 7 بالاتر نرفت و در نتیجه گفت یه سرم دیگه بهش بزنین ! سرم دوم به زور فشار رو برد تا 11 تا من بتونم لااقل رو پاهام واستم . حالا بماند که برای تشخیص بیماریم از چه روش های بند تنبونی یی استفاده کرد و آخرش گفت دلت سرما خورده و کم خونی داری برو خونه دلتو ببند و جیگر بخور و جوجه کباب و غذای مغذی و اینا خوب می شی ! و اگه باز خوب نشدی حتما به من زنگ بزن.

هیچی دیگه منم گفتم می رم خونه خوب می شم دیگه . رفتم خونه و یه سوپ نوش جان کردم و به گفته ی دکتره دلمو بستم و خوابیدم. یه چند ساعتی خواب خوش نمودم و اومدم از جام بلند شم. نمی تونستم ! نمی تونستم خودمو تکون بدم اصلا ! از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ! به سمت راست خم می شدم جیغم می رفت هوا به سمت چپ خم می شدم اصلا حرکت نداشتم ! و خلاصه هر حرکت من برابر بود با درد شدیدی که تمام بدنمو می گرفت. خلاصه اینو بگم بهتون که واقعا هیچوقت انقدر از خواب بیدار شدن برام سخت نبود ! با کمک لیدا از جام بلند شدم و گفتم برم پیش همون دکتره بگم من خوب نشدم که ! تصور کنید من صبح ساعت 9 رفته بودم دکتر و الان ساعت 8 شب بود که دوباره داشتم می رفتم. پاشدیم رفتیم اونجا باز سرم تجویز شد . البته پزشک جایگزین شیفت شب تجویز کرد و مولتی ویتامین زد و گفت پاشو برو اگه خوب نشدی صبح بیا … منو می گی در حالی که از عصبانیت و درد داشتم می مردم اشکم در اومده بود از درد می گفتم خب من که خوب نشدم کجا برم – ناسلامتی مثلا رفته بودم بیمارستان ! – با کلی داد و غار کردن سر طرف آخر سر گفت من که نمی تونم کاری بکنم اصلا برو سونوگرافی ببین مشخص می شه از چیه !

حالا ساعت 9 شب برو بگرد دنبال یه بیمارستانی که سونوگرافی بگیره و شیفتش باشه . با بدبختی 3-4 تا بیمارستان رفتیم و هرکدومشون یا نداشتن یا شیفت شب تعطیل بودن یا مثلا روزای فرد بودن . تا اینکه به کلینیک شبانه روزی جم رسیدیم. یعنی من به اینجا که رسیدم فقط می دونم انقد رو به موت بودم همه نوبتشونو می دادن به من. به قدری حالم بد بود که از ماشین نمی تونستم پیاده شم . بدتر از همه برای حرکت دادن پاهام از دستام استفاده می کردم ! چون اصلا حس نداشتن ! خلاصه سوار بر ویلچیر ! ( یادش بخیر با ویلچیر منو می بردن اینور اونور ! ) رفتیم سمت اورژانس و یه کمی قرص از این آلومینیوما که واسه معدست و آب و سونوگرافی . خلاصه یادمه دکتری که اونجا شیفت بود تا تصویر داخل شیکم منو دید رنگش عین گچ سفید شد . ( یعنی  چهره ی یارو هنوز یادمه انقد تابلو رنگش پرید که من همونجا حالم از بدتر هم بدتر شد گفتم مردم دیگه تموم ! ) برگشت با چشای چهارتایی گفت اینو چرا الان آوردین !؟ این که حالش خیلی بده !!!!!! باید سریعا عمل بشه خونریزی داخلی داره . الان هنوز تصویر اون سونوگرافی رو دارم قشنگ تو تصویر مشخصه خون همه جای بدنم و اطراف کلیه و معده رو گرفته تو تصویر قشنگ سیاهه :))) . سوار بر همون ویلچیره در حالی که من دیگه اصلا نمی فهمیدم چی به چیه رفتیم تو بیمارستان و تقریا ساعت 2 نصفه شب یه اتاق بهم دادن و قرار شد 8 صبح عملم کنن .فقط یادمه تا صبح فقط پرستارا بهم مسکن می زدن ! سوراخ سوراخ شده بودم دیگه انقد بهم آمپول زده بودن . توی پرونده ی پزشکیم زده بود 600 سی سی خون ازم رفته بوده و طبیعتا دلیل این دل  درد هم مشخص بود دیگه همینه !! خلاصه خدا نصیب هیچکس نکنه من  بعد از هر فریادی که از فرط درد می زدم – تازه مثلا بهم مسکن می زدن – و به خودم می پیچیدم از صمیم قلبم از خدا می خواستم که این درد رو حتی نصیب دشمنم هم نکنه دیگه دوستان که جای خود دارند. هنوز هم هرشب که می گذره خدا رو شکر می کنم که اون شب بالاخره یکی درد منو فهمید . با 600 سی سی خونی که ازم رفته بود اگه تا صبح خونه می موندم مطمئنا زنده نبودم الان. البته دکتر خیلی خوب و باحالیم داشتم هنوز گاهی بهش سر می زنم و اونم چه خوب که منو یادشه .

خاطره ی سومی ندارم چون این دو تا خاطره واسه تمام عمرم کافیه !!!!

هیچکس رو به این بازی دعوت نمی کنم که کسی یاد خاطرات مرگبارش نیفته :دی

Read Full Post »

سریال ایرانی

سریالای ایرانی از چند قاعده مستثنی نیستند یکی از این قواعد همیشگی سریالای ایرانی :

طرف زن داره و می ره زن می گیره بدون اینکه زنش بفهمه !

بعد می گن بده این کار ولی توی لایحه ی ضد خانواده آزاد گذاشتنش ..بعد من می خوام بدونم اگه این لایحه تصویب بشه این ایرانیا می خوان دیگه راجع به چی سریال بسازن؟

Read Full Post »

بد نیست هرازگاهی سایتای جالبی که باهاشون برخورد می کنیم رو برای همدیگه معرفی کنیم. البته بروبچ از این کارا زیاد می کنن منم یاد گرفتم ( امیدوارم این عمل کپی رایت نداشته باشه 😀 اسمایلی کت وومن :)))) 😀 )

+ سایتی برای تلفظ درست لغات انگلیسی

این سایت یک دیکشنری تلفظ لغات انگلیسیه که بصورت آنلاین کار می کنه .

در صفحه ی اصلی یک تکست باکس هست که می تونید توش کلمه ی مورد نظرتاون رو تایپ کنید و جستجو کنید. زمانی که لغت جستجوشده به رنگ صورتی نمایش داده بشه می تونید با آوردن موس روی کلمه تلفظش رو بشنوید. به همین راحتی. در حال حاضر این سایت 103976 کلمه رو در بر دارد.

+ اخبار دنیا

اگه به خوندن روزنامه ها و اخبار بین المللی علاقه مندید می تونید از این سایت استفاده کنید. همونطور که از اسمش پیداست این سایت موزه ای از خبرهاست . این سایت روزانه 400 صفحه از صفحات اول روزنامه هایی که در 44 کشور مختلف چاپ می شه رو نمایش می ده.

+ گوگل در آسمان

حالا که گوگل زمین رو تسخیر کرده داره کم کم بالا ها رو هم نگاهی می ندازه. این بار گوگل بعد از پیشرفت در کامل کردن Google Earth یک ابزار دیگه با نام Google Sky درست می کنه که آسمون هم از دیدش مخفی نمونه!

اینم در نوع خودش جالبه هرچند هنوز به صورت لایو نیست اما برای امتحان و دیدن کهکشان راه مناسبیه 😉

Read Full Post »

سوتی

امشب دیدم این کرم آپدیت کردن افتاده تو وجودم . گفتم بد نیست راجع به چند تا سوتی بنویسم و کمی دور همیم بخندیم:دی

+ دوستم زنگ زده بود می گفت رفته سگ خریده. منم بعد از کلی ذوق مرگ شدن و قربون صدقه ی سگه رفتن گفتم : خب حالا سگت مادست یا سگه !!! :))))

گفت : یعنی چی ؟ خب سگه دیگه ؟؟؟؟

منم در تایید گفتم : آها سگه ؟:))))))

+ توی شرکت بودیم و ساندویچ سفارش داده بودیم . ساغر طبق معمول سس سفید می خواست و ازم پرسید سس سفید گذاشته ؟

منم با کمال اعتماد به نفس گفتم : آره بابا هم سفید داره هم مشکی :))))))))))

+ آقای دال یادتونه ؟

پ.ن : امروز که آمار وبلاگمو نگاه می کردم دیدم که یکی کلمه ی «دال» رو سرچ کرده رسیده به وبلاگ من 😀 من موندم چی می خواسته پیدا کنه با سرچ این کلمه ؟ حالا که قدرت سرچش بالاست منم هی استفاده می کنمش :)))

این آقای دال همونطور که می دونین خیلی رو مخ ماست :دی

این داخلیش هی زنگ می خورد و رزا سراغشو می گرفت من می گفتم نیست . از اونجایی که داخلیش نزدیک ترین تلفن به منه من جوابب تلفنو می دم . خلاصه بعد از 10 بار زنگ زدن و پرسیدن اینکه اومده یا نه تصمیم گرفتم دیگه جواب تلفنو ندم.

تلفن زنگ خورد ، هی خورد هی خورد هی خورد . عباس برگشت گفت چرا جواب نمی دی؟

منم با حالتی کاملا عصبناک و نامحترمانه و بسیار بسیار با صدای بلند گفتم : به من چه ! با من که کار نداره با این یارو کار داره ! مرتیکه هم که ……….

یه آن دیدم ساغر چشاش زد از حدقه بیرون و زیر لب گفت : دال تو این اتاقست !!!

پ.ن : در گوشه ای از اتاق ما یه پارتیشن هست که یه بخش درست شده برای دستگاه فکس و این حرفا .

منو می گی بلند شدم و یه سرکی کشیدم دیدم بله اینجا تشریف داره :دی … نمی دونین چه حس بدی بود !!! در عین حال خنده و در حال دیگه حس شرمساری :دی گوشیو برداشتم و در حالی که از خنده داشتم می مردم به رزا گفتم بعدا زنگ بزنه :)))) اما خیلی آبروریزی شد …

Read Full Post »

Older Posts »