Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘جشن’ Category

1389 مین بهار رسید …

امیدوارم بهار امسال برامون بهار باشه …

امیدوارم این بهار هم عین فصل های دیگه ی سال قبل روشو برنگردونه …

ببین 1389 مین بهار قبل اینکه پاتو بذاری اینور خط حواست باشه ما بهار سبز می خوایم ، بهار زندگی …

با خودت کمی زندگی بیار … عیدی امسال ما 🙂

Read Full Post »

علی رقم تمام اتفاقات خوب و بدی که ممکنه توی این روز بیفته یا افتاده باشه … به نظر من چهارشنبه سوری یعنی آخرین سه شنبه ی سال رو دور هم به بهترین نحو بگذرونیم .

قدیما همسایه ها دور هم جمع می شدن و از رو آتیش می پریدن و قاشق می زدن و شعر می خوندن و کلی کارایی که ممکنه امروز به چشم ما بیخود و مسخره بیاد.

ولی چه چیزی مسخره تر از اینه که ما چهارشنبه سوریمون رو یعنی آخرین سه شنبه ای رو که داریم توی خونه باشیم و از بالا پشت بوم جلو پای همسایه هامون سیگارت و این بند و بساطا بزنیم که بترسه و فحشمون بده و به ما خوش بگذره ؟

یعنی واقعا به جایی رسیدیم که به جای با هم بودن و با هم خندیدن تنها بودن و به هم خندیدن رو ترجیح می دیم ؟

Read Full Post »

New Day Has Come

new-year

Time goes by so fast

people come in and go out of your life

never miss opportunities to tell them

😉 what they mean to you

.

.

.

HAPPY NEW YEAR

Read Full Post »

سلام ..یه سلام بعد از مدتهای طولانی ( مثلا یه هفته ) .. من برگشتم  ! البته چند روزیه که برگشتم ! و کلی آپدیت دارم اما همشونو MP3 می کنم و یه جا توی همین پست می نویسم .

سه شنبه ی هفته ی پیش به طور یهویی افتادم توی یه سفر ( خودمو انداختم تو ماشین داداشم اینا که منم ببرید :دی ! ) جای همه دوستان خالی رفتیم کمی شمال گردی کنیم و آب و هوایی عوض کنیم. من یکی که می مردم واسه خارج شدن از این شهر مسخره . هرچند سفرمون اونطوری که برنامه ریخته بودیم نگذشت چون ماشینمون خراب شد و نشد به انزلی که اکثر فامیلامو هستن بریم و منم که کلی برای قایق سواری توی مرداب انزلی نقشه کشیده بودم به این هدفم نرسیدم. اما در کل با تمام بازیهایی که ماشین سرمون در آورد و با تمام بی معرفتی های مردم شهر رامسر که کلی ازمون چاپیدن و یه خاطره ی بد از شهرشون برامون گذاشتن سفر خوبی بود چون ما مجبور  شدیم بریم بابل خونه ی پسرداییم و اونجا به اندازه ی تمام عمرمون بهمون خوش گذشت و به قول پسر داییم هیچکس توی فامیل ما به اندازه ی اون دوروزی که ما با هم بودیم بهش خوش نگذشت و نگفته و نخندیده. خلاصه این سفر چند روزه ی ما هم به خیر گذشت و ما شنبه صبح زود همزمان با سر کار رفتن پسر دایی و زنش راهی تهران شدیم.

خاطرات سفر :

+ یه معضلی که اونجا وجود داشت این بود که گوشی من و فاطمه ( زن پسر داییم ) یکی بود هیچ صدای اس ام اسمون هم یکی بود :))) بعد هیچکدوممون توی این سه روز صدای اس ام اسمون رو عوض نکردیم و تازه من خودم چند بار گوشی اونو گذاشتم تو جیبم که یهو دیدم اونیکی گوشی که داره زنگ می خوره صدای زنگش عین مال منه :دی و خلاصه به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم. اما هر وقت صدای اس ام اس میومد ما همدیگه رو نگاه می کردیم و من به اون می گفتم برات اس ام اس اومد :)) بعد اونم به من می گفت برای تو اس ام اس اومد و هیچکی نمی رفت سراغ گوشیش :))) یا هر دو با هم می رفتیم ! خلاصه کلی با این صدای اس ام اس ماجرا داشتیم ما.

+ یه ماجرای اساسی و خنده دار ما سر این ساسی مانکن بود :))) ما تو فامیلمون یه انسان معضل اجتماعی داریم که همه خیلی گندش می کنن که اسمش ساسانه و مثلا اسمشو می خوان بگن با صد تا پیشوند و پسوند و کلی آقا و احترام و اینا میارن اسمشو در حدی احترامش زیاده که ما بهش می گفتیم دن ساسان :))) بعد این آقای حاج آقای دن رو با تمام احترام در این دو روز تبدیلش کردیم به ساسی مانکن ! :)))) یه روز سر ناهار بودیم پسر داییم که انگار از دیشبش این مساله مغزشو مشغول کرده برگشت گفت : حالا این ساسی چیکاره هست ؟:)))))) خلاصه کلی این ساسی مانکن برای ما ایجاد خاطره کرد. جالب اینجاست که برگشتیم تهران و تا رفتیم سراغ تی وی دیدیم یارو داره می خونه : وای وای وای پارمیدای من کوش :)))) آی خندیدیم ! ساسی اینجا ساسی اونجا ساسی همه جا =))))

+ از اونجایی که این شمالیای عزیز همه یه لهجه ی خاصی دارن و با گویش خاص خودشون خیلی تند و سریع صحبت می کنن اومدیم از یکیشون توی بابل آدرس بپرسیم گفتیم فلان جا می خوایم بریم چجوری بریم بعد یارو گفت برید دومین میدون داداشم پرسید اسم این میدون چیه؟ بعد یارو خیلی تند یه اسمی گفت که ما نفهمیدیم ! بعد دوباره داداشم گفت ببخشید آقا اسم میدون چیه گفتین ؟ باز دوباره یارو اسمو به همون سرعت قبل گفت ( می گفت امیر کلا بعدا ما از پسر داییم پرسیدیم :))) ) بعد آخرش که ما نهفمیدیم گفت برید بهش می رسید ! تو راه این اسم این میدون شده بود معضل برای داداش من هی می گفت من نفهمیدم یارو گفت حمید کلاغ ؟! امیر الاغ ؟ چی گفت؟:))))

+ این امداد خودرو که می گه هر جا ماشینتون خراب بشه میایم درست می کنیم چقد خره :دی .. می فت باید اشتراک داشته باشید تا بیایم درستش کنیم ! عین این می مونه که زنگ بزنی برات پیتزا بیارن بگن اشتراک نداری نمیارم . تو یه بار بیار تا ما مشترکت بشیم ! سر راه یه کابین بود زده بود امداد خودرو شبانه روزی ! 24 ساعته ! بعد هیچکی توش نبود :دی … مرسی واقعا !!!!!؟

عید فطر :

+ من همیشه این برام سئواله ! چجوری یکی از 100 سال قبل می تونه تشخیص بده فلان روز فلان ساعت ماه گرفتگی می شه و دقیقا در همون روز و همون ساعت طبق گفته ی اون شخص این اتفاق میفته ! اونوقت دیدن و تشخیص دادن اینکه ماه کامله یا نه ! تا دقیقه ی نود هنوز معلوم نیست !؟ هنوز بعد از چندین و چند سال سر اینکه امروز عیده یا فردا یا اصلا شاید دیروز بوده ! بین علما بحثه ! تازه اونم چشم من و شمای نوعی مورد قبول نیست ! باید توسط چشم خاصی ماه دیده بشه ! حالا طرف مثلا نیم متر جلوترشم نمی بینه ها ! آخرشم انقد می بینن این طولش داده تا ماه رو ببینه احتمالا رو دیوار نور چراغ قوه می ندازن بعد طرف هم می گه ماه رویت شد فردا عید فطر اعلام می شه !!!!!

در ضمن بین التعطیلین برابر است با نصف التعطیلین ! هنوز مدارس شروع نشده باز تعطیلش کردن :)))

+ توی بابل تو همه ساختموناشون دیش ماهواره رو جمع کرده بودن ! پسر داییم می گفت میان دم خونه در می زنن ! بعد با کمال احتراف 500 تومن جریمت می کنن دیش و دم و دستگاه رو هم می برن ! بعد جالب اینجاست که اگه درو روشون باز نکنی دست به دیشت نمی زنن :))) می گفت یکی از فامیلاشون که خونه بوده طرف میاد در می زنه که از فلان جا اومدم و در و باز کن و اون طرف هم که می دونسته اگه در رو باز کنه 500 تومن جریمه می شه باز نکرده :))) ببین طرف چقد خنگ بوده که هی در زده هی این باز نکرده دم در نشسته تا این باز کنه در رو و بخواد از خونه بره بیرون تا این 500 تومن جریمش کنه :)))))

به خدا خنده نداره ! گریه داره این وضع ! به نظر من این دخالت تو حریم خصوصی مردمه . آقا فلانی تو خونش ماهواره داره دوست داره صبح تا شب برا خودش بزنه شبکه ی ایکس ایکس ایگرگ فیلم بد نگاه کنه به بقیه چه ؟ یکی هم هست که همه شبکه های ایکس ایکسی رو کد کرده ! خب که چی مثلا بری ماهواره رو جمع کنی یه پولیم بگیری؟ وقتی خودتون هم چند  تا شبکه ماهواره ای دارید مثل جام جم ! که از ایران پخش می شه اونوقت چجوریه که ماهواره بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تی وی :

+ موفق به دید یک قسمت از سری سریال های سر کاری ماه رمضون یعنی سریال روز حسرت شدم ! 😀

+ موفق به دیدن یک قسمت از سریال حضرت یوسف شدم و بسیار بسیار در عجب بودم که این چه وضع گریمه ؟؟؟؟؟ مثلا اون گییلیا که رو سر زلیخا بود موهاش بود ؟؟؟؟؟ این چی بود تو گردن یوسف بود /؟؟؟ ابروهای شوهر زلیخا چرا عین امواج خروشان دریا بود /؟؟ زیر چشم زلیخا اون چه خط مسخره ی مشکی ای بود کشیده بودن ؟ اون خادم زلیخا اون پیر زنه چرا انقد لپاش گلی بود ؟؟؟؟؟؟ و توی یه مهمونی که مثلا توی دربار بود لباس همه زنا یک شکل و موها و گریمشون یک شکل بود و بسیار بسیار زشت شده بودن ! من واقعا تعجب کردم از این وضع گریم انگار که دادن بچه دبستانی اینا رو گریم کنه ! علاوه بر زشت گریم کردن و طراحی لباس در حد نمایشهای مدرسه ای ! بازیگراش هم خیلی مصنوعی بازی می کردن ! خداییش از اون فیلمایی بود که ارزش دیدن نداشت به نظر من !

اخبار ورزشی :دی

+ موفق به دیدن بازی جنجالی پرسپولیس و استقلال شدم :دی … بازی مساوی شد اما آمار آخر بازی هم نشون می داد که پرسپولیس بهتر بازی کرده . تیم برتر تیمیه که بتونه بازی باخته رو ببره اما چون پرسپولیس نتونست ببره تیم برتر نبود اما می تونست ببره به راحتی حیف شد. در کل این بازی بهتره که مساوی بشه چون با اون وضع تماشاچیا – حالا فرقی نمی کنه واسه هر دو تا تیم – اگه یکی از تیما ببره دیگه خدا می دونه  چه خسارتی به ورزشگاه و اتوبوس و شیشه های مغازه ها و غیره میاد ! من خودم بعنوان یه پرسپولیسی از هیچ چیز به اندازه ی حرکت نیکبخت واحدی وقتی که تعویض شد بدم نیومد. اگه تیم مربی داره لابد یه تشخیصی می ده که کیو ببره توی زمین کیو بیاره بیرون ! تو چیکاره ای ؟ حالا اسمت گندت کرده دیگه انقد پررو نشو که بخوای اینطوری تابلو جلوی دوربین رفتار بدی داشته باشی ؟

+ متاسفانه فرصت نشد که برای جشن مهرگان یه پست مفصل بنویسم . اما برای جشن مهرگان رجوع کنید به این پست.

+ از کارم زدم بیرون . از دست آقای دال راحت شدم :)))) اما دیگه بیام از کی خاطره تعریف کنم ؟ امروز اولین روزیه که خونم و دارم سعی می کنم نهایت استفاده رو از این روزا ببرم تا قبل اینکه برم سر یه کار دیگه.

+ یه سری عکس هم گرفتم از زمین و آسمون که گذاشتم تو فتوبلاگم .

Read Full Post »

همه نوشتن ،همه ابراز ناراحتی کردن و غصه خوردن ، وبلاگستان پر شد از تصاویر و یادبودهای خسروشکیبایی ، نه آدم می تونه چیزی بگه ! نه می تونه چیزی نگه …

من که  چیزی ندارم برای گفتن و اگه علی عزیز  « عبور باید کرد…. » رو با صدای خسرو شکیبایی توی فرندفید برای ما شیر نمی کرد هیچی نمی نوشتم .پیشنهاد می کنم حتما گوش بدید.

یاد و خاطرش زنده ….

————————

سه روز تعطیل بودم . توی این سه روز فقط دیروزش خوب بود که به بهانه ی جشن فایرفاکس تعدادی از دوستان رو ملاقات کردم و کلی گفتیم و خندیدیم. ما که چیزی از جشن سر در نیاوردیم اما مهم این بود که تونستیم دقایقی با هم باشیم. به من که خیلی خوش گذشت .

تا باشه از این بهانه ها 😉

نکته ی اخلاقی که این جشن داشت :

هر گز ، هرگز ، و باز تاکید می کنم هر گز 😀 پک لینوکسی رو که 18500 تومن قیمتشه رو 1000 تومن نخرید:D

Read Full Post »

تیرگان

بزرگ خداونديست خداوندگار ، که آن آسمان را آفريد ، که اين زمين را آفريد ، که انسان را آفريد ، و برای انسان شادی آفريد .

تیرگان یکی از مهمترین جشن های ایران باستان بوده است. در ایران باستان هر گاه نام روز و ماه با هم موافق می شد جشنی به نام آن روز برپا می شد . سیزدهم تیر ماه تیر روز نام دارد و جشن این روز هم تیرگان نامگذاری شده است.

در این روز تیشر – ایزد باران – بر اپوشه – دیو خشکسالی- غلبه کرد و باران بارید و زمین بار دیگر سبز شد. مردم جشن رفتند و آن جشن به یاد جاودانی باران به جای ماند.

پس از مدت ها محاصره ی ایران زمین توسط تورانیان در دوران منوچهر شاه ، سرانجام توافق بر این شد که یکی از ایرانیان تیری بیندازد و هر جا تیر فرود آمد ، آن جا را مرز ایران و توران بشناسند.

در این روز آرش ، کماندار ایرانی ، از فراز البرز کوه تیری انداخت و جان خود را همراه تیر کرد. خود جان سپرد اما تیر بر مرز پیشین ایران و توران فرود آمد و جنگ پایان یافت. مردم جشن گرفتند و آن جشن به یاد جاودانی صلح بر جای ماند.

و اما آيين های تيرگان

در اين جشن ، مردم به گراميداشت پيروزی باران بر خشکی ، جشن آب می گرفتند و به هم آب می پاشيدند و شادی می کردند و گل و سبزه به هم هديه می دادند . لباس نو می پوشيدند و به هم نقل و شيرينی می دادند .

در اين جشن ، مردم به ياد پايان محاصره ی افراسياب ، گندم می پختند و می خوردند .

به دور کله قند نخ زرين می بستند و آن را تير و باد می ناميدند و نخ زرين را به ياد  پیکان آرش به باد می سپردند ، چرا که تير آرش را باد به دوردست ها برد .

در اين روز جشن کوزه می گرفتند . هر کسی شعری در کوزه ی دختر نابالغی می انداخت و بعد نيت می کردند و دختر دست در کوزه می کرد و فال هر کس را به او می داد .

خلاصه ای از …

آرش کمانگير

سياوش کسرايی ( ۱۹۲۶ – ۱۹۹۶ )

برف می بارد … برف می بارد به روی خار و خاراسنگ ؛

آنک ، آنک ، کلبه ای روشن ؛

قصه می گويد برای بچه های خود عمو نوروز :

« گفته بودم زندگی زيباست ، گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاينجاست ؛

آسمان باز ؛ آفتاب زر ؛ باغهای گل ؛ دشتهای بی در و پيکر ؛

آمدن ، رفتن ، دويدن ؛ در غم انسان نشستن ؛

پا به پای شادمانيهای مردم ، پای کوبيدن ؛

کار کردن کار کردن ، آرميدن ؛

آری آری زندگی زيباست ، زندگی آتشگهی ديرنده پابرجاست ؛

گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر کران پيداست ؛

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست ؛

زندگانی شعله می خواهد . » صدا در داد عمو نوروز :

شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز ؛

کودکانم ، داستان ما ز آرش بود ؛

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود ؛

*******

روزگاری بود ، روزگاری تلخ و تاری بود ؛

بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره ؛

دشمنان بر جان ما چيره .

ترس بود و بالهای مرگ ؛

کس نمی جنبيد ، چون بر شاخه ، برگ از برگ ؛

سنگر آزادگان خاموش ؛ خيمه گاه دشمنان پرجوش ؛

انجمنها کرد دشمن ؛ رايزنها گرد هم آورد دشمن ؛

تا به تدبيری که در ناپاک دل دارند ،

هم به دست ما شکست ما بر انديشند ؛

نازک انديشانشان ،  بی شرم ؛

که مباداشان دگر ، روزبهی در چشم ؛

يافتند آخر فسونی را که می جستند …

چشمها با وحشتی در چشم خانه ، هر طرف را جستجو می کرد ؛

وين خبر را هر زبانی زير گوشی بازگو می کرد :

آخرين فرمان  ، آخرين تحقير …

مرز را پرواز تيری می دهد سامان …

گر به نزديکی فرود آيد ،

خانه هامان تنگ ، آرزومان کور …

ور بپرد دور ؛ تا کجا ؟ تا چند ؟

آه … کو بازوی پولادين و کو سرپنجه ی ايمان ؟

هر دهانی اين خبر را بازگو می کرد ،

چشمها بی گفتگويی هر طرف را جستجو می کرد …

لشکر ايرانيان در اضطرابی سخت دردآور ؛

دو دو و سه سه به پچ پچ کرد يکديگر ؛

کودکان بر بام …

دختران بنشسته بر روزن …

مادران غمگين کنار در …

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته ؛

خلق چون بحری برآشفته ،

به جوش امد ، خروشان شد ، به موج افتاد …

برش بگرفت و مردی چون صدف ، از سينه بيرون زد .

« منم آرش ! » چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن :

« منم آرش سپاهی مرد آزاده ،

به تنهايی تير ترکش ، آزمون تلختان را اينک آماده ؛

کمانداری کمانگيرم ، شهاب تيزرو تيرم  ؛

مرا تير است آتش پر ، مرا باد است فرمانبر ؛

و ليکن چاره ی امروز ، زور پهلوانی نيست ،

رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست . »

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد ،

به آهنگی دگر ، گفتار دگر کرد :

« درود اين واپسين صبح ، ای سحر بدرود !

که با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود .

به صبح راستين سوگند ،

به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند !

که آرش جان خود در تير خواهد کرد …

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند . »

درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش ،

نفس در سينه ها بيتاب می زد جوش …

زمين خاموش بود و آسمان خاموش ،

تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش .

به يال کوهها لغزيد کم کم پنجه ی خورشيد ،

هزاران نيزه ی زرين به چشم آسمان پاشيد ؛

نظر افکند آرش سوی شهر ، آرام …

کودکان بر بام …

دختران بنشسته بر روزن …

مادران غمگين کنار در …

مردها در راه …

دشمنان در سکوتی ريشخند آميز ، راه وا کردند …

کودکان از بامها او را صدا کردند …

مادران او را دعا کردند ، پيرمردان چشم گرداندند …

آرش ، اما هم چنان خاموش  ، از شکاف دامن البرز بالا رفت ،

وز پی او ، پرده های اشک پی در پی فرود آمد …

*******

شامگاهان ، راه جويانی که می جستند ، آرش را به روی قله ها ،  پی گير ؛

بازگرديدند ، بی نشان از پيکر آرش …

با کمان و ترکشی بی تير ؛

آری ، آری ، جان خود را تير کرد آرش …

کار صد ها صد هزاران تيغه ی شمشير کرد آرش …

تير آرش را سوارانی که می راندند بر جيحون ،

به ديگر نيمروزی از پی آن روز ،

نشسته بر تناور ساق گردويی فرو ديدند ؛

و آنجا را از آن پس ، مرز ايران توران باز ناميدند .

*******

آفتاب و ماه را در گذشت ، سالها بگذشت …

در تمام پهنه ی البرز ،

وين سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بينيد ؛

وندرون دره های برف آلودی  که می دانيد ؛

رهگذرهايی که شب در راه می مانند ؛

نام آرش را پياپی در دل کهسار می خوانند ؛

و نياز خويش می خواهند .

با دهان سنگهای کوه ، آرش می دهد پاسخ ؛

می کندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه ؛

می دهد اميد ،

می نمايد راه .

Read Full Post »

قبل از اینکه بخواین این متن رو شروع کنین به خوندن باید بهتون این هشدار رو بدم که خودتونو برای یه گزارش طویل دارید آماده می کنین !

همونطور که احتمالا دیگه خبرش به کل وبلاگستان رسیده ، دیروز جشن شش سالگی پرشین بلاگ بود و ما هم که کلا پایه ی جشن و سرور و اینا بدون دعوت شدن ! بدون ثبت نام کردن و هماهنگی ! سرمونو انداختیم پایین رفتیم توی جشن.

+ البته باید اعتراف کنم وسط راه از اینکه داشتم با کمال پررویی بدون دعوت جایی می رفتم احساس شرم کردم 😀 ولی نمی شد دوستان رو اونجا تنها گذاشت اگه نمی دونستم کیا میان حتما به نشانه ی اعتراض اینکه منو چرا دعوت نکردین نمی رفتم ( ابهتو دارین؟؟؟ !!! )

از اونجایی که می دونستم از قبل که چه وبلاگایی برگزیده شدن و چه کسایی دعوتن پیش به سوی جشن رفتم تا چهره های معتبر وبلاگستان رو شناسایی کنم. ( البته خیلی سخت بود از خواب ظهر 5شنبه گذشتن ولی فقط بخاطر دوستان )

با کمی تاخیر به محل برگزاری مراسم جشن و سرور رسیدم و به سمت اولین چهره ی آشنای توی راهرو راهی شدم  یکی از دوستان قدیمی پرشین بلاگی که هر سال در این جشنا نقش فعال داشت  محمد از وبلاگ مردان. و بعد هم پینکی ، آرین و صادق وبلاگ کدخدا. و از اونجایی که بنده دیر رسیده بودم سالن پایین پر شده بود و منم که دوستام همه لطف کرده بودن و تمام صندلی های سالن بالا رو برای من رزرو کرده بودن ( اسمایلی ویدا به توان N ) من رفتم بالا و اولین دوست جونی رو که دیدم اونجا و تونست منو شناسایی کنه حدیثه ی عزیز از وبلاگ Sad-Eye و صادق عزیز که برگزار کننده ی دوئل های فیس آف هست بودن.

=== >> دست نگه دارید : حدیثه در فرندفید .. صادق در فرندفید << ===

من که رسیدم مراسم سرود ملی و قرآن و اینا تموم شده بود و موسیقی سنتی در حال اجرا بود و من به دنبال دوستان دیگم می گشتم که برام جا گرفته بودن .

البته ما چون دعوت نبودیم و این احتمال رو می دادیم که ممکنه رامون ندن قرار شده بود که فری چاقوکش وبلاگ شاخ به شاخ همراهمون بیاد که اگه رامون ندادن چاقوکشی کنه که من فکر می کنم وقتی فهمید که دم در تمامی سلاح های سرد و گرم رو ازمون می گیرن دیگه نیومد .

===>> آق فری در فرندفید <<===

از همون لحظه ی اولی که من نشستم کنار حدیثه و صادق ! شروع کردیم به ارتباط زنده ایجاد کردن و گزارش لحظه به لحظه دادن به دوستان در توییتر و چک کنیم ببینیم که آیا شخص دیگه ای هم هست عین ما که توییت کنه بریم پیداش کنیم که کسی کشف نشد متاسفانه …  این هم توییت حدیثه جهت کشف انسان های آنلاین توییتر 😀

بعد از موسیقی سنتی مجری اومد یه کمی حرف زد و رفتن سراغ کلیپ دایره زنگی و دبی !!! 😀 آخه همه می دونستن که وقتی ما داریم اون مصاحبه رو می بینیم اونا دبی هستن ! ( مثلا همه دست اندرکاران فیلم دایره زنگی ) ! و کلیپ تبلیغاتیش و یه ذره تعریف و تمجید از پرشین بلاگ و اینا .

بعدشم یه کلیپ از صفحه ی اول وبلاگای برتر نشون داد و دست اندرکاران پرشین بلاگ رو معرفی کرد.

بعدشم مراسم اعطای جایزه ی دایره زنگی ! یا شایدم جایزه ی نوروزی ! من نمی دونم من اون لحظه داشتم به این فکر می کردم که از زاویه ای دیگه مراسم رو ببینم برای همین موقتا از کنار حدیثه و صادق بلند شدم رفتم در جوار دوستان عزیز دیگم لینا ، چکاوک و داریوش کبیر نشستم . البته در ردیف پشت سرمون هم محمد جابلاگی چند تا جا برامون گرفته بود ! همه جا در سالن جا بود که من بشینم و از زوایای مختلف به دنیا بنگرم 😀 نظرتون رو به این توییت جلب می کنم .

و هر از گاهی هم از راه دور چک می کردم کسی جام نشینه !!!!

حالا نوبت یه سری گیتار برقی بود که بیان راک بخونن ! البته یه کمی صدای گیتارشون رو مخ بود اگه کلاسیک می زدن بیشتر تشویقشون می کردم  بخصوص اگه می فهمیدم چی می خونن خیلی خوشحال می شدم !!!

با تشکر از حدیثه که این عکس رو از گیتاریستا در اختیار من قرار داد.

بعد از کمی گپ زدن با دوستان جمعیت سالن پایین شروع کردن به جیغ و ویغ و ذوق در کردن از خودشون . و این کارشون هم دلیلی نداشت جز مشاهده ی عمو پوررنگ و رضا کیانیان در بین جمع!

بعد از اینکه مجریه دید عمو چه انعکاسی داشته حضورش بین این همه آدم گنده ازش دعوت کرد که بیاد بالای صحنه و کمی صحبت کنه  عمو پوررنگ هم که همیشه با بچه ها سر و کار داره اولین بچه ی کودک ( بچه ی کودک یعنی چی دیگه؟!) رو که همون پارمیدا دختر پینکی بود رو کشف کرد و شروع کرد به سئوال جواب کردن که تو کمک مامانت می کنی توی نوشتن یا مامانت کمکت می کنه و این حرفا. و بعد هم شروع کرد دو تا خاطره ی بامزه تعریف کرد و باعث شد کمی یخ جمع آب بشه و ملت با خنده و تشویق رفرش شن . وبلاگ عمو پوررنگ هم هست عمو دات آی آر.

بعدشم آقای ابطحی بود که اومد یه ذره حرف بزنه و خاطره تعریف کرد که زنگ زده خاتمی براش ناهار بیاره ! 😀 و بعد دید این زنگ زدنش به خاتمی و درخواست ناهار چقدر ملت رو خوشحال کرده هی از ناهار صحبت کرد که در آخر به این نتیجه رسیدیم که ناهارشو یکی دیگه آورده ! اما قشنگ ترین حرفی که زد و من خیلی حال کردم این بود که جدیدا با این اتفاقاتی که توی مملکت میفته طنز نوشتن خیلی راحت شده :))

خلاصه ناهار گفتن همانا و گشنه شدن من همانا و اعتراض به اینکه چرا از ما پذیرایی نمی کنن .

که این اعتراضای مکرر من در توییتر باعث شد که در آخر برنامه بهم اسمایلی طلایی مریم اردکانی تعلق بگیره 😀

و البته ناگفته نماند که اسمایلی طلایی چوپان دروغگو باید به فواد داده بشه چرا که تماما ادعا داشت توی مجلس اون جلوی جلو نشسته ولی من که می دونم فواد در این مراسم نقش 118 رو بازی می کرد ! یعنی اینطوری که شماره ی منو می داد به مریم شریف (مریم اس اس) که از طریق توییت های من و حدیثه متوجه شه بود جشنه …  بعد شماره ی فرشادو می داد به من 😀 یه سری هماهنگی های این مدلی.

از هم نشینی با داریوش کبیر که از اقتصادی ترین بلاگرهای وبلاگستانه به این نتیجه رسیدم که جایی رو که کنار حدیثه گرفته بودم اجاره بدم …. که البته خبرها حاکی از این بود که این همسایه های ما زودتر جامو اجاره داده بودن به یکی دیگه!

در همین حین که بنده از توییتر شوت شده بودم بیرون و ابراز نگرانی می کردم پسری با کفش های کتانی به جمع ما اضافه شد.

نکته :: نمی دونم چرا همه فکر می کردن مراسم تا  هفته چون تا هشت بود.

بعد از اینکه دوستان بلاگر دیگمون نادر و امید محدث رسیدن من جانفشانی کردم و برای اینکه این دو دوست عزیز در کنار داریوش کبیر نقش سه تفنگدار رو بازی کنن پاشدم و رفتم دوباره پیش حدیثه و اون بنده خدایی که تازه اجاره نشینی رو شروع کرده بود رو جواب کردم و دوباره با حدیثه و صادق همسایه شدم.

و باز دوباره من و حدیثه گشنه و تشنه شده بودیم و به این نتیجه رسیدیم که بریم دنبال آذوغه:D و راهی سالن پایین شدیم. و تا رسیدیم به مخزن شربت !!! شربتاش تموم شد و ما لب تشنه و چشم براه یه لیوان شربت به سوی آبخوری رفتیم تا لااقل از تشنگی جون ندیم که در همین حال و هوا بودیم که مازیار که بعدها ادعا داشت که نقش در رو در مراسم بازی می کرده خانم منیری!!!! رو که من باشم شناسایی کرد 😀 البته من خانم منیری نیستم اما درست شناسایی شده بودم !و ما مشعف شدیمکه یه یار توییتری دیه کشف کردیم . بعدش تصمیم گرفتیم با حدیثه بریم از وی آی پی ها عکس بگیریم. وارد سالن شدیم و رفتیم جلوی دوربین ( من تمام مدت دستم جلو اون دوربینه بود خودم حالیم نبود!!!! ) و شروع کردیم از رضا کیانیان و آقای ابطحی و عمو پوررنگ عکس گرفتن که البته من که خودم نتونستم عکس زیاد درست و حسابی یی بگیرم ولی خب همینشم بالاخره به گزارشمون میاد.

اینجا بود که دکتر بوترابی رو رویت کردیم و بعد از کمی حال و احوالپرسی گله مندی کردم به دکتر که چرا بعد این همه سال ما رو دعوت نکردین !

ما لااقل 4 سال از این 6 سال رو با پرشین بلاگ بودیم رسمش نبود که همه رو بگن و ما ها رو به کل اصلا بهمون خبر هم ندن . ما باید از دوستان وردپرسی متوجه جشن پرشین بلاگ می شدیم؟! و با کمال پررویی بدون دعوت پاشیم بریم؟:دی

ولی درسته یکسالی هست که وردپرسی شدم و دیگه روم رو سمت پرشین بلاگی شدن بر نمی گردونم اما همیشه ارادت خاصی به دکتر بوترابی داشتم و احترامش واجبه 😉

قابل توجه میلاد : دکتر برام یه جا پیدا کرد ردیف سوم سالن پایین !!! 😀 اما من دیگه حیا کردم و نشستم اونجا!!

در همون حین که ما پایین مشغول عکس گرفتن بودیم شروع کردن به معرفی وبلاگای برتر که اولیش طبق معمول همیشه وبلاگ یک پزشک دکتر علیرضا مجیدی بود که نیومده بود. ( من فکر کنم اینا می دونن هر سال دکتر فرصت نمی کنه بیاد برای همین مثلا می گن نفر اول یک عدد رویزرویز!!!! دکتر هم که وقت نمی کنه بیاد بگیره :دی ) اما خب ما از هدایا خبری نداریم که چی بوده ولی هر چی بوده به رسم یادبود بوده و به ما هیچ ربطی نداره 😀 البته حدیثه می گفت کلوچه ی لاهیجانه :دی

وای معرفی دکتر مزیدی خدا بود !!! یک فرندفیدیسم =)) .. وب 2 یی !!! ولی وبلاگ دکتر مزیدی که کامنتاش بسته نیست که . که این بلاگر برتر هم نبود که بره جایزشو بگیره . البته ما مطمئنیم که دکتر مزیدی با چهره ای ناشناخته در یک گوشه ی سالن حضور داشت اما رو نکرد :دی ( ما همیشه به حضور مزیدی در صحنه شک داریم !!!! )

و بعد وبلاگ کلاشینکف دیجیتال که سوم شد و دکتر بوترابی و وبلاگ اکرنه.همینطور مشغول اهدای جوایز بودن که ما متوجه شدیم یه دوست فرندفیدیسم !!!=)) دیگه به جمعمون اضافه شده و اون کسی نبود جز مریم اس اس که خودشو به ما رسونده بود. من که خیلی خوشحال شدم دیدمش به همراه همسر عزیزش اومده بودن من لذت می برم این زوجای موفق رو می بینم که برای دیدن دوستانشون این همه وقت می ذارن و به سرعت خودشونو می رسونن. مریم جان حرکت پسندیدت نشون داد که توییت کردن خیلی هم بد نیست :دی

ما برگشتیم سر جای اولمون و دو تا جا هم برای این دو دوست پیدا کردیم که تازه رسیده بودن.

دوباره جمعیت ذوق از خودشون در کردن . این بار بخاطر حضور سروش صحت که بعد اومد روی سن و گفت که دیر رسیده چون جایی کار داشته اما بالاخره خودشو به مراسم رسونده.

چند تا وبلاگ بعدی رو که معرفی کردن به ترتیب یادم نیست اما می دونم که به وبلاگ میلاد احرار پوش که رسید  من و حدیثه  خیلی میلاد رو تشویق کردیم و الان میلاد تا یکسال لایک به من و حدیثه بدهکاره :دی

بقیه اونایی که من یادمه جایزه گرفتن داستان های محمدرضا بود که خود ممزی حضور نداشت جایزشو بیاد بگیره. آنی دالتون دختر ترشیده بود که اومد جایزشم گرفت و از حضار خواست که با عکس گرفتن باعث نشن بیشتر از این رو دست مامان باباش بمونه .

و در آخر هم یه کلیپ یار دبستانی من که نویسنده ی وبلاگ دیر تش باد تهیه کرده بود رو نشون دادن که اینم در نوع خودش یکی از قسمت های به یاد ماندنی مراسم بود.

بعد دوستان کم کم راهی بیرون سالن شدن برای عکس گرفتن. در این بین جادی ( کیبرد آزاد ) و همسر گرامیش رو دیدیم هرچند من هنوز شناسایی نشدم :دی در این مطلب جادی می تونین گزارش لحظه به لحظشو از مراسم که از طریق مک بوکش تهیش کرده بخونین. یه چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم که هیچکدومش فعلا به دست من نرسیده . و البته یه عکس با خوش تیپ ترین پسر وبلاگستان هم گرفتیم که تار شد :)) 😀

و بعد هم رفتیم یه کمی عکس از مهمونای ویژه بگیریم که بازم زیاد خوب نشد چون خیلی شلوغ بود. از مریم و همسرش خداحافظی کردیم. و دیگه کم کم به این نتیجه رسیدیم که باید بریم خونمون. در محوطه ی دانشگاه کمی با دوستان گپ زدیم و این بار حدیثه و صادق ازمون جدا شدن ور اهی شمال شدن ( منم میخوام بیاااام … من شمال می خوام ) . بعد هم دار و دسته ی داریوش کبیر و بعدشم ما خودمون همه رو که راهی کردیم رفتیم پی کارمون که دم در عمو پوررنگ بهمون ابراز علاقه کرد :)) و ما کلی مشعف شدیم .

راستی جا داره اینجا از نادر تشکر کنم بابت راهنماییش و اینکه ما از همون سر آزادی با وجود عجله ای که داشتیم تا وصال رو پیاده رفتیم :دی ( با تشکر از همکاری محمد 86 !!! که حواس منو پرت کرد و این همه پیاده رفتیم تا من گشنم بشه و به این نتیجه برسیم بهتره یه چیزی بخوریم ! )

آخ آخ این خط بالا رو جابلاگی نخونه یه وقت :دی ما چیزی نخوردیما نه !!!!!!

این کافه سفید و سیاه هم چه جالبه نیگا رو میزاش چی پیدا می شه!!!

خلاصه که در کنار دوستان عزیز به من که خیلی خوش گذشت. جای یه سری دیگه از دوستان خیلی خالی بود . فری چاقو کش ، زهرا اچ بی که من تا آخرین لحظه فکر می کردم بیاد و ما رو خوشحال کنه ، سمیرا ( ممول ) ، غزاله ، محمدرضا ، میلاد ، فواد ( البته فواد تماما توی مجلس حضور داشتا !!! ) ، فریدا و خلاصه همه ی دوستان بلاگر و توییتر و فرندفید جاتون خالی بود امیدوارم که توی مراسم بعدی بتونم ببینمتون.

( تمامی تصاویر در طی چند ساعت آینده در سایت قرار داده می شه )

Read Full Post »

Older Posts »