توی خواب هم حتی دوستان کم نمی گذارند اگر باعث نجات من از پرت شدن پرتگاه نمی شوید با دو دست هل دادن باعث پرت شدن زودتر از موعدش هم نشید
کسی که تو خواب این کار رو با من کرد توی بیداری هم داره این کار رو می کنه …
هیچوقت نگاهش [...]
Archive for the ‘خاطره’ Category
خواب دیدم !
Posted in خاطره, خصوصی on آگوست 12, 2009 | 2 Comments »
توییتر دقت کن !!!
Posted in اینترنت, خاطره, عمومی, tagged اسپم, توییتر, خاطره on آگوست 9, 2009 | 7 Comments »
همیشه فکر می کردم اگه اکانت فرندفیدم رو پاک کنم , خب همه چی توی توییتر هست دیگه … حالا توییتر زد همه چی اکانت منو نابود کرد تا بفهمم اگه خودم دست به کار نشم این اجنبی ها خودشون می زنن همه چیو داغون می کنن :دی
یعنی من اگه الان خودم پاک کرده بودما [...]
کیش و مات
Posted in خاطره, خصوصی on ژوئن 10, 2009 | بیان دیدگاه »
به شطرنج علاقه مند شدم جدیدا …تقریبا نیمی از وقت بیکاریم رو مشغول شطرنج بازی کردنم می خوام انقد بازی کنم تا دیگه توی هیچ شطرنجی کیش و مات نشم
دست نزنید …
Posted in خاطره, خصوصی on ژوئن 8, 2009 | بیان دیدگاه »
من قبلا هم یک بار دیگه همین جا کتبا اعلام کرده بودم که آی ملت اعضای خونه لطفا وسایل منو مرتب نکنید . هیچ چیز برای من بدتر از گشتن دنبال یک وسیله ای که همیشه می دونستم کجاست و راحت پیداش می کردم نیست. خب لااقل داری جا به جا می کنی یادت بمونه [...]
نمایشگاه کتاب
Posted in خاطره, عمومی, نمایشگاه on می 14, 2009 | 10 Comments »
البته اصلا یه مساله هم که هست اینه که آدم برای چی می خواد بره نمایشگاه کتاب . اگه بتونه کتابایی رو که می خواد پیدا کنه پس اون نمایشگاه براش مفید بوده اما اگه بخواد بره الکی گردش کنه و آخرشم بیاد بگه نه خوب نبود و اینا به نظرم مسخرست.
اما حالا جان عزیزتون [...]
عید دیدنی …
Posted in خاطره, طنز, عمومی, پراکنده on مارس 17, 2009 | 9 Comments »
از اونجایی که به ایام عید نزدیک می شیم عاجزانه و خالصانه و خواهرانه و برادرانه و همه مدلانه از تمامی هموطنان عزیز بخصوص فک و فامیل خودمون تقاضا دارم که فریضه ی عبادی عید دیدنی رو نذارن برای ساعت 12 شب ! شاید ملت بخوان بخوابن شاید بخوان بشینن مردان آهنین ببینن !!!!!!!
ما الان [...]
من و کودکی
Posted in بازی وبلاگی, خاطره, خصوصی on فوریه 22, 2009 | 12 Comments »
توسط میلاد به بازی عکس دوران کودکی دعوت شدم و به دعوت لبیک گفتم و رفتم عکسای بچگیمو ریختم بیرون و اسکن کردم .
متاسفانه من کودکی ترین تصویری که دارم اینه یعنی که این می تونه اولین تصویری باشه که توسط دوربین عکاسی از اینجانب گرفته شده
بعد انگاری همش توی یه [...]
بختک !!!
Posted in خاطره, خصوصی on فوریه 9, 2009 | 7 Comments »
ما تقریبا پارسال همین موقع ها در تب و تاب خونه عوض کردن و اینا شدیم . خب مشکلاتمون توی محل قبلیمون زیاد شده بود … سر و صدای زیاد و رفت و آمد آدمایی که زیاد درست نبودن و اینا باعث شد که ما به فکر بیفتیم بریم یه جای خلوت تر و درست [...]
بچه تخس
Posted in خاطره, خصوصی on فوریه 6, 2009 | 6 Comments »
من خودم آدم شلوغیم . آدمایی که با من برخورد داشتن دیدن که کمتر پیش اومده بتونم جایی ساکت بشینم. اما با تمام این اوصاف بچه که بودم هر قدر تو خونه شلوغ می کردم عوضش جایی می رفتیم خونه ی کسی خیلی حرف گوش کن بودم.
نمی دونم چند در صد آدما عین منن ، [...]
یادت باشه !!!!
Posted in خاطره, خصوصی, موبایل on دسامبر 23, 2008 | 4 Comments »
خب یادت بمونه دیگه !!!! بیهوش !!! خنگ !!!!!!
چطور وسیله ی به این مهمی رو یادت رفته کجا گذاشتی ؟؟؟؟؟
خب همونطور که می دونین من چندی پیش این گوشی عزیزتر از جانم رو سپردم دست معالجین تلفن همراه تا درستش کنن و این مموری کارت microSD ریز بسیار کوچک رو ازش جدا کردم و درون [...]